تبليغاتX
قلبهاي سنگی



 

 

سراپا اگر زرد و پژمرده ایم
ولى دل به پائیز نسپرده ایم

چو گلدان خالى لب پنجره
پر از خاطرات ترک خورده ایم

اگر داغ دل بود، ما دیده ایم
اگر خون دل بود، ما خورده ایم

اگر دل دلیل است، آورده ایم
اگر داغ شرط است، ما برده ایم

اگر دشنه دشمنان، گردنیم
اگر خنجر دوستان، گرده ایم

گواهى بخواهید، اینک گواه
همین زخم هایى که نشمرده ایم!

دلى سر بلند و سرى سر به زیر
از این دست عمرى به سر برده ایم

                                                                                       (قيصر امين پور)
+ نوشته شده در  سه شنبه سی ام بهمن 1386ساعت 14:47  توسط مرضیه  | 



+ نوشته شده در  پنجشنبه یازدهم بهمن 1386ساعت 20:57  توسط مرضیه  | 



معلّم یک کودکستان به بچه‌هاى کلاس گفت که می‌خواهد با آن‌ها بازى کند. او به آن‌ها گفت که فردا هر کدام یک کیسه پلاستیکى بردارند و درون آن، به تعداد آدم‌هایى که از آن‌ها بدشان می‌آید، سیب‌زمینى بریزند و با خود به کودکستان بیاورند. فردا بچه‌ها با کیسه‌هاى پلاستیکى به کودکستان آمدند. در کیسه بعضی‌ها ٢، بعضی‌ها ٣، بعضی‌ها تا ٥ سیب‌زمینى بود. معلّم به بچه‌ها گفت تا یک هفته هر کجا که می‌روند کیسه پلاستیکى را با خود ببرند. روزها به همین ترتیب گذشت و کم‌کم بچه‌ها شروع کردن به شکایت از بوى ناخوش سیب‌زمینی‌‌هاى گندیده. به علاوه، آن‌هایى که سیب‌زمینى بیشترى در کیسه خود داشتند از حمل این بار سنگین خسته شده بودند. پس از گذشت یک هفته، بازى بالاخره تمام شد و بچه‌ها راحت شدند. معلّم از بچه‌ها پرسید: «از این که سیب‌زمینی‌ها را با خود یک هفته حمل می‌کردید چه احساسى داشتید؟» بچه‌ها از این که مجبور بودند سیب‌زمینی‌هاى بدبو و سنگین را همه جا با خود ببرند شکایت داشتند. آنگاه معلّم منظور اصلى خود از این بازى را این چنین توضیح داد: «این درست شبیه وضعیتى است که شما کینه آدم‌هایى که دوستشان ندارید را در دل خود نگاه می‌دارید و همه جا با خود می‌برید. بوى بد کینه و نفرت، قلب شما را فاسد می‌کند و شما آن را همه جا همراه خود حمل می‌کنید. حالا که شما بوى بد سیب‌زمینی‌ها را فقط براى یک هفته نتوانستید تحمل کنید پس چطور می‌خواهید بوى بد نفرت را براى تمام عمر در دل خود تحمل کنید؟» چطور می‌خواهید بوى بد نفرت را براى تمام عمر در دل خود تحمل کنید؟
+ نوشته شده در  چهارشنبه دهم بهمن 1386ساعت 18:9  توسط امیر   | 



اگه عزیزی دارید که فقط با یه جمله و حرف شما دلش امیدوار میشه و دلش شاد میشه این امید و شادی رو ازش دریغ نکن پرستوی عاشق اینبار نیز گذشت و فداکاری خودت رو ثابت کن.

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه دهم بهمن 1386ساعت 18:7  توسط امیر   | 



 

و اما تو ای حسین! با تو چه بگویم؟ شب تاریک و بیم موج و گردابی چنین حائل.

و تو ای چراغ راه! ای کشتی نجات! ای خونی که از آن نقطه زهراب جا به جا میتپید

 و میجوشید و در بستر زمان جاری هستی و بر همه نسلها میگذری و از زمین حاصل خیز

راستی را سیراب خون میکنی و بذر شایسته را در زیر خاک میشکافی و میشکوفانی

 و نهال تشنه ای را به برگ و بار و خرمی مینشانی. آه. آری! ای آموزگار بزرگ شهادت!

برقی از آن نور را بر این شبستان سیاه و نومید ما بیفکن.

 قطره ای از آن خون را در بستر خشکیده و نیم مرده ما جاری ساز.

 و کفی از آتش آن صحرای آتش خیز را به این زمستان سرد و فسرده ما بدم.

 ای که مرگ سرخ را برگزیدی تا عاشقانت را از مرگ سیاه برهانی.

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و چهارم دی 1386ساعت 21:47  توسط مرضیه  | 



یا حسین

سلام به همه دوستان. فرا رسیدن ماه محرم و ایام سوگواری سرور و سالار شهیدان رو به همه تسلیت میگیم.و جا داره از خواهر عزیزم که واسه این وبلاگ زحمت کشیده تشکر فراوون کنم.مرسی از همه یا علی

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و یکم دی 1386ساعت 19:9  توسط امیر   | 




آن يکي اللّه ميگفتي شبي
تا که شيرين گردد از ذکرش لبي
گفت شيطانش خمش؛اي سخت گوي
چند اللّه مي زني بسيار گوي
مي نيايد يک جواب از پيش تخت
چند اللّه مي زني باروي سخت؟
او شکسته دل شد وبنهاد سر
ديد در خواب او خضر را در خضر
گفت: هين! از ذکر چون وامانده اي؟
چون پشيماني از آن کش خوانده اي؟
گفت: لبيکم نمي آيد جواب
مي همي ترسم که باشم ردّ باب
گفت خضرش که خدا گفت اين به من
که برو با او بگو اي ممتحن
ني که آن اللّه تو لبيک ماست
آن نياز و سوز و دردت ، پيک ماست
ني تو را در کار من آورده ام
ني که من مشغول ذکرت کرده ام
ترس وعشق تو کمند مهر ماست
زير هر يا ربّ تو لبيک ماست
جان جاهل زين سخن جز دور نيست
زآنکه يارب گفتنش دستور نيست
بردهان و بر لبش قفل است و بند
تا ننالد با خدا وقت گزند
                                                                               (مولوي)

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوازدهم دی 1386ساعت 18:36  توسط مرضیه  | 



 

 گشاده دست باش، جاري باش، كمك كن (مثل رود)

 

باشفقت و مهربان باش (مثل خورشيد)

 

اگركسي اشتباه كردآن رابه پوشان (مثل شب)

 

وقتي عصباني شدي خاموش باش (مثل مرگ)

 

 متواضع باش و كبر نداشته باش (مثل خاك)

 

بخشش و عفو داشته باش (مثل دريا )

 

 اگرمي خواهي ديگران خوب باشند خودت خوب باش (مثل آينه )

 

+ نوشته شده در  دوشنبه سوم دی 1386ساعت 14:42  توسط مرضیه  | 



امیر 

نامت چه بود؟  - آدم

فرزند؟  - من را نه مادري نه پدر بنويس اول يتيم عالم خلقت

محل تولد؟  - بهشت پاک

اينک محل سکونت؟  - زمين خاک

آن چيست بر گرده نهادي؟  - امانت است

قدت؟  - روزي چنان بلند که همسايه ي خدا اينک به قدر سايه ي بختم به روي خاک

اعضاي خانواده؟  - حواي خوب و پاک  قابيل خشمناک  ها بيل زير خاک

روز تولدت؟  - در روز جمعه اي به گمانم که روز عشق

رنگت؟  - اينک فقط سياه ز شرم چنان گناه

چشمت؟  - رنگي به رنگ بارش باران که ببارد ز آسمان

وزنت؟  - نه آن چنان سبک که پرم در هواي دوست نه آن چنان وزين که    نشينم بر اين زمين

جنست؟  - نيمي مرا ز خاک نيم دگر خدا

شغلت؟  - در کار کشت اميدم به روي خاک

شاکي تو؟  - خدا

نام وکيل؟  - آن هم فقط خدا

جرمت؟  - يک سيب از درخت وسوسه

تنها همين؟  - همين!!!

حکمت؟  - تبعيد در زمين

همدست در گناه؟  - حواي آشن

ترسيده اي؟  - کمي

از چه؟  - که شوم من اسير خاک

آيا کسي به ملاقاتت آمده ست؟  - بلي

که؟  - گاهي فقط خدا

داري گلايه اي؟  - ديگر گلايه نه ولي . . .

ولي که چه؟  - حکمي چنين آن هم به يک گناه!!؟

دلتنگ گشته اي؟  - زياد

براي که؟  - تنها فقط خدا

آورده اي سند؟  - بلي

چه؟  - دو قطره اشک

داري تو ضامني؟  - بلي

چه کس؟  - تنها کسم خدا

در آخرين دفاع؟  - مي خوانمش چنان که ا جابت کند دعا

 

+ نوشته شده در  یکشنبه دوم دی 1386ساعت 18:8  توسط امیر   |